تبليغاتX
به سوی شمال - شعر

به سوی شمال
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويی ××× چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويی
شعر

گناهي ندارم ولي قسمت اينه
 که چشماي کورم به راهت بشينه
 براي دل من واسه جسم خستم
 مني که غرور تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسي در نياورد
 که هر کي تو رو خواست يه روزي بد آورد
 براي دله من واسه جسم خستم
 مني که غرور و تو چشمات شکستم
 واسه من که برعکس کار زمونه
 يکي نيست که قدر دلم رو بدونه
 گناهي ندارم ولي قسمت اينه
 که چشم هاي کورم به راهت بشينه

هنوزم زمستون بيادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
 که دستات و بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم که بازم
با چشم های کورم به راحت بشینم
سر از کار چشمات کسي در نياورد
 که هر کي تو رو خواست يه روزي بد آورد
 براي دله من واسه جسم خستم
 مني که غرور و تو چشمات شکستم


لينك | نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:10 توسط northern|